1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (به این مطلب رتبه دهید)
Loading...

از نتیجه محبت زیاد والدین تا اعتیاد

0
36
از محبت زیاد تا طلاق

پسری که به دلیل محبت زیاد مادرش به دام اعتیاد افتاد

یک مرد جوان بعد از آشنا شدن با زن معتادی، به کار تهیه و پخش مواد مخدر وارد شد که زمانی که اقدام به بسته بندی مواد مخدر میکرد بوسیله پلیس دستگیر شد.

حامد که ۳۳ سال سن داشت و بشدت خمار بود به پلیس گفت: من تنها هدفم این بود مواد مخدر استفاده کنم. پلیسها از راه رسیدند و مرا دستگیر کردند. دیگر برایم مهم نیست چه بلایی به سرم بیاید. من مشکلات زیادی را در زندگی داشته ام و به پای مشکلاتم سوختم و نتوانستم مشکلاتم را حل کنم. چند سال قبل بدون اتو زدن لباس و ادکلن هیچ جا نمیرفتم. بوی ادکلانم همه جا را پر میکرد. من روی مسائل بهداشتی خیلی حساس بودم و بسیار دقیق هم بودم.

بعد از گرفتن فوق دیپلم خودم را آماده کردم تا سربازی بروم. مادر من نمیتوانست دوریم را تحمل کند. والدینم وقتی فهمیدند هر کس ازدواج کرده باشد خدمت سربازیش شهر خودش می افتد، برای ازدواج من اقدام کردند. من به آنها اعلام کردم برای ازدواج آمادگی ندارم اما فایده نداشت. آنها برای من از دختر داییم خاستگاری کردند و بدون هیچ شرطی آنها قبول کردند.قبل از ۴ روز ازدواج کردم. بالاخره به سربازی رفتم. خدمتم را در شهرم به پایان رساندم. اما آرزو میکردم راه دور خدمت کرده بودم و انقدر مشکل برایم درست نمیشد. دوران عقدم خیلی بد گذشت. نامزدم و مادرم چشم دیدن همدیگر را نداشتند و همیشه میخواستند روی یکدیگر را کم کنند.
خانمم میگفت از توجه زیاد مادرت و لی لی به لا لا گذاشتن زیادت اعصابم خورد میشود و از تو بدم می آید. نامزدم با کنایه هایش مرا عذاب میداد. مادرم هم حاضر نمیشد دست از توجه زیادش به من بردارد و به این نوازش های حساسیت برانگیز خودش ادامه داد. هر جا مرا میدید از من خیلی تعریف میکرد. این کار مادرم مرا از چشم مادر زنم هم انداخت. مادرزنم که همان زنداییم بود گفت اگر روبروی مادرت نایستی نمیتوانی زندگی کنی.

حامد در حالی که آه میکشید ادامه داد سربازیم بالاخره تمام شد . در یک شرکت مشغول شدم. همه چیز خوب بود. اما کل کل های مادرم با مادر زنم ادامه داشت. زنم هم از مادرش پشتیبانی میکرد. من زنم را از ته دل دوست داشتم و ناراحتی اش را نمیتوانستم بپذیرم. زندگیمان را شروع کردیم. با مادرم برای مدتی قهر کردم. مهناز به من میگفت با خانواده ات رابطه نداشته باش . من حرف مهناز را گوش کردم در این میان پدرم سکته کرد. مشغول انجام کارهای بیمارستان پدرم بودم که مهناز باز شروع کردن به گفتن اینکه چرا تا خواهر و شوهر خواهرت هستند تو کارها را میکنی و..

از دست مهناز عصبانی شدم. اختلاف من و مهناز خیلی زیاد شد. تا بعد یکسال که به دادگاه رفتیم و من از زنی که خیلی دوستش داشتم جدا شدم. یک سال و نیم گذشت و من دوباره آرزو میکردم با مهناز باشم وقتی فهمیدم او ازدواج کرده تمام آرزوهایم نابود شد. بواسطه یکی از دوستانم با زنی آشنا شدم که این زن مرا معتاد کرد و اکنون اینجا هستم. چوب  غرور و اشتباه بقیه را من  خوردم.

از محبت زیاد تا طلاق

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here

سیزده − 2 =