امروز : سه شنبه ۱۳۹۵/۱۱/۵ می باشد.

شروع یک زندگی با جشن و پایانش در جنگ

شروع یک زندگی با جشن و پایانش در جنگ

شرح یک زندگی که در جشنی شروع شد و در جنگی پایان یافت

مرد رویاهایم، مردی حبابی بود

«در مراسم جشنی که یکی از اقوام برای فرزندش گرفته بود، با نیما آشنا شدم. او به عنوان خواننده به این مراسم دعوت شده بود و ما  در همان مراسم با یکدیگر آشنا شدیم و به قول خودش شیفته ام شده بود؛ البته خودم هم مجذوب قیافه اش شدم. برای همین وقتی به واسطه یکی از نزدیکان خبر آوردند که می‌خواهد به خواستگاری ام بیاید، فورا خانواده ام را متقاعد کردم که بپذیرند ،چه خوش خیال و ساده بودم که فکر می کردم خوش تیپی و داشتن صدای خوش برای آدم نان و آب می شود، به خاطر داشتن چنین افکاری بود که چشم وگوشم به روی حقایق بسته شد و هر چه پدر و مادرم گفتند که باید در مورد نیما، بیشتر تحقیق کنیم، قبول نکردم و گفتم نیما (مرد رویاهای من)است و…»

لیلا که زنی ۳۰ ساله است  به دادگاه خانواده آمده تا شاید بتواند به حق و حقوقش برسد. از رنگ رخساره و چشمان غمبارش معلوم بود که دل پردردی دارد، به سراغش رفتم تا علت آمدنش را به دادگاه بدانم وقتی در کنارش نشستم و خودم را معرفی کردم آه سردی کشید و گفت :   در مراسم جشنی که یکی از اقوام برای فرزندش گرفته بود، با نیما آشنا شدم؛ او به عنوان خواننده به این مراسم دعوت شده بود و ما در همان مراسم با یکدیگر آشنا شدیم و به قول خودش شیفته ام شده بود؛ البته خودم هم مجذوب قیافه اش شدم. برای همین وقتی به واسطه یکی از نزدیکان خبر آوردند که می خواهد به خواستگاری ام بیاید، فورا خانواده ام را متقاعد کردم که بپذیرند.
چه خوش خیال و ساده بودم
چه خوش خیال و ساده بودم که فکر می‌کردم خوش تیپی و داشتن صدای خوش برای آدم نان و آب می شود، به خاطر داشتن چنین افکاری بود که چشم وگوشم به روی حقایق بسته شد و هر چه پدر و مادرم گفتند که باید در مورد نیما، بیشتر تحقیق کنیم، قبول نکردم و گفتم نیما (مرد رویاهای من) است و بالاخره با هم ازدواج کردیم .
از آنجا که معمولا هر زوجی، چندماه پس از ازدواجشان مشغول مهمانی رفتن و مهمانی دادن کادو یا به اصطلاح چشم روشنی گرفتن و اینگونه موارد هستند، ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم، مخصوصا نیما که به خاطر خوانندگی اش، علاوه بر مهمانی های اقوام به مراسم عروسی و جشن‌های دوستان و اطرافیانش نیز دعوت می شد. سکه زندگی ما، زمانی نیمه دوم خودش را آرام آرام نشان داد که فارغ از همه این جشن‌ها، مراسم ‌ و میهمانی ها شدیم،  نقاب از چهره فریبنده نیما افتاد و خصلت‌های ناپسند و رفتارهای غیراخلاقی وی بیشتر و بیشتر نمایان شد. در عرض مدت کوتاهی فهمیدم که او نه مرد زندگی و نه اهل زندگی کردن است. برای او زندگی به معنای خوشگذرانی و عیاشی بود و مسایلی همچون داشتن احساس مسئولیت نسبت به زن و زندگی ، توجه به حق و حقوق زن همچون خرجی و نفقه و … معنایی نداشت. در این دو سالی که با هم زندگی می کنیم به ندرت شده است که یک شب به موقع به خانه بیاید، حتی بعضی شب‌ها به قول خودش به دلیل مشغله زیاد به منزل نمی آمد و اصلا هم برایش مهم نبود من تنها هستم . روزها را در بنگاه معاملات ملکی  که با یکی از دوستانش شریک بودند  می گذراند و شب‌ها را در مراسم و جشن‌های مختلفی که از سوی دوستانش ترتیب داده شده، شرکت می کرد. جالب اینجاست که بهانه شرکت زیاد در اینگونه مراسم را به خاطر حرفه خوانندگی می دانست، اما هرگاه از او طلب پول و خرجی زندگی می‌کردم، می‌گفت در ازای کارش کادو گرفته یا برای دوستانش افتخاری خوانده است ولی من می دانستم پولی که احیانا به دست آورده را خرج عیاشی و خوشگذرانی با زنان دیگر کرده است؛ اصلا یکی از دلایل عمده ای که به من و زندگی‌اش توجهی نداشت، ارتباط و مراوده با دختران و زنان دیگر بود. برای همین از هر چه خواننده و خوانندگی بود، بدم آمد.
پشیمانم پشیمان
اشک از چشانش جاری شد و ادامه داد:زندگی دارای نکات ریز ، حساس و دقیقی است که برای دیدن آنها باید چشمانی تیزبین داشته باشی، حالا که کارم به اینجا کشیده، وقتی فکرش را می کنم چطور با نیما آشنا شدم، خودم را مورد ملامت و سرزنش قرار می دهم که ای زن نادان و بیچاره مگر ندیدی که در آن شب چطور زنان و دختران دیگری علاوه بر خودت مجذوب صدا و قیافه او شده بودند و به این نکته مهم توجه نکردی که این مسئله می تواند در آینده برای زندگی ات مشکل زا و مسئله ساز شود؟حالا وقتی به این موضوع فکر می‌کنم از هر چه خواننده و خوانندگی است بیزار می شوم و به حماقت های خودم ….
من به دادگاه آمده ام تا تقاضای طلاق دهم و خودم را از دست این زندگی برهانم. باور کنید از همه چیز خسته شده ام ، می خواهم از شوهری که فکر می‌کردم مرد رویاهایم بود، جدا شوم ولی افسوس که به حرف بزرگ‌ترها گوش ندادم و حالا روزهای من در گذر از راهروهای دادگاه می گذرد .
زندگی که با جشن شروع شد اما پایان تلخ داشت
مریم یادگاری – نسل فردا

ارسال نظرات

پاسخی بگذارید

آخرین مطالب

آرشیو ماهنامه زندگی سالم

[caption id="attachment_23534" align="aligncenter" width="149"]سوالات پزشکی بپرسید ویزیت رایگان[/caption]