داستان سکوت شب قسمت اول

0
9
داستان زیبای سکوت شب قسمت اول

داستان سکوت شب قسمت اول

چراغ ها پشت سرهم قرمزمی شد ،بنزین کمی داشتم ومی خواستم سریعتربه پمپ برسم. امابه ترافیک خوردم.چشمانم سونداشت. خسته وکلافه بودم .خوشبختانه راه بازشد وپایم راروی گازفشردم. امادرهمین حین ماشین خاموش شد ،پیاده شدم وکنارماشین ایستادم.تاکسی ها برایم بوق می زدند وجوابی تکراری رامی دادم. پس ازچنددقیقه صدای آقایی در گوشم طنین اندازشد ومن عصبانی شدم
خانم!
اقاماشین نمیخوام ،این چه وضعیه ؟؟؟
مرد که ازجواب من شوکه شده بود بامکث گفت :
خانم من راننده نیستم ،می خواستم کمک کنم .
بااین حرفش لبخندی برلبم نشست وسریع گفتم :
ماشینم بنزین نداره وخیلی وقته که اینجام ..
بیاین تاپمپ بنزین برسونمتون
سوارشدم وچند لحظه بعد به پمپ رسیدم وبنزین گرفتم.کنارماشینم پیاده شدم ،هرچه اصرارکردم که آن مرد هزینه رفت وبرگشت را بگیرد قبول نکرد .بنزین رادرباک ریختم و به سمت خانه حرکت کردم ، گوشی ام چندبارزنگ خورد ،عادت ندارم پشت فرمان   گوشی جواب بدهم.پس اززنگ های پی درپی پیغام پخش شد :
لیلاجان ،کجایی مامان نگرانتم
اصلاحواسم نبود که خبربدم دیرمیرسم.
مامانم دلواپس ومنتظراست ، پایم راروی گازفشاردادم تازودتربه خانه برسم .
افسون که اکثراوقات دم خانه منتظرمن است ، این بارهم شادوسرحال ایستاده بود گفت :
-چطوری خانم خانما ؟؟؟،علف زیرپام سبزشد ازبس وایسادم .
همیشه ازمدل حرف زدنش خنده ام می گرفت.
-زبونت روهم توی بیمارستان جاگذاشتی ؟تاصبح که دیدمت زبونت سرجاش بود .
برای این که به سوالاتش پایان دهم گفتم
بلبل خانم ،وایسا که اومدم …
افسون که ازجوابم جاخورده بود سریع به خانه رفت .
عباس  طبق معمول جلوی تلویزیون درازکشیده بود وسیب گازمی زد ،بابا مشغول روزنامه خواندن بود.بلندسلام کردم :
_ سلام
عباس نگاهی کرد وعلیک آرامی گفت. باباهم بانگاهی پرمهرجوابم را داد وسریع به سمت اتاقم رفتم.
مشغول براندازکردن خودم بودم ،خستگی درچشمانم بیدادمی کرد. خیلی وقت بود که ازخودم غافل شده بودم ،زندگیم درکارخلاصه می شد.
دلم میخواست بخوابم تا کلافگی هایم ازبین برود . صدای افسون من را از حال وهوایم بیرون آورد. عادت نداشت وندارد که در بزند :
_ بیا،شام حاضره ،همه منتظرتن.
_ درزدن بلد نیستی ؟؟؟
هیچ وقت کم نمی آورد. بلافاصله گفت :
_ خیلیم خوب بلدم اما دوس ندارم !
چشمکی زد ورفت .ازنوع حرف زدنش خندم می گرفت . سرسفره کنارمادرم نشستم وعباس دیس برنج را جلویم گرفت وبادهان پرگفت :
_ لیلاخانم بفرمایین!
عادت های نامناسب زیادی داشت که اعصاب من را به هم می ریخت. برای اینکه بیشترازاین عصبانی نشوم، دیس راگرفتم وگفتم :
_ ممنون
شام کم می خوردم ومادرم همیشه ناراحت می شد.
_ لیلاجان، بخورعزیزم خیلی کم خوراکی.
_ مادرمن شما که می دونین شام کم می خورم، اما شما دست پختت مثل همیشه عالیه .
عباس که به جای دولپه خوردن ،سه لپه می خورد گفت :
_ لیلاخانم درست میگه دست پختتون حرف نداره .
وشروع به سرفه کرد ، افسون پارچ رو برداشت وگفت :
_ چه خبرته خوب!آروم تربخور ،خفه میشیا ….
وباگفتن این حرف همه خندیدن .
بعدازصرف شام به اتاقم رفتم تاکمی دراز بکشم. چشمانم گرم شده بود که گوشیم زنگ خورد :
_ لیلا خواب بودی ؟
_ نه بیدارم.
_ مدارکم رو فردابیار.ممنون.
_ باشه میارم.
_ خداحافظ
بعد ازتماس سپیده تازه یادم افتاد که مدارکش دست منه ، کیفم رو گشتم  امانبود. گواهینامه ومدارک خودمم غیب شده بود درحین زیرورو کردن وسایلم بودم که یادم افتاد آنها را در ماشین آقایی که تاپمپ بنزین باهاش رفتم جا گذاشتم ، وای حالا چی میشه؟
گیج وعصبی بودم، ذهنم اصلا کارنمی کرد . پنجره را بازکردم تاهوای سرد پریشونیام رو کم کند ، فکرها پشت سرهم رژه می رفتند وگردانی دردلم به راه افتاده بود . حال خوشی نداشتم بدترازهمه این که نمیدانستم جریان را به سپیده بگم یا نه ؟
به مهتاب خیره شدم. نورزیبایی داشت.باخودم گفتم:
خدایاخودت ختم به خیرش کن ، گیرافتادم . فقط خودت خدا ، خودت میتونی درستش کنی …..
تاصبح پلک نزدم چشمام داد میزد که رنگ خواب روندیدم. لباس پوشیدم وسریع ازاتاقم اومدم بیرون ومی خواستم کسی متوجه رفتنم نشه ، که ازبخت بدم عباس مثله داروغه باشیا درسالن ایستاده بود. ازصدایش ترسیدم :
_ لیلاخانم صبحانه نمی خورید ؟
_ ترسیدم شمام که همیشه حضور فعال داری، ماشالا.
عباس که ازجوابم جا خورده بود مات ومبهوت نگاهم می کرد. بدون اینکه حرفی بزنم رفتم . توی خیابون که بودم یادم افتاد گوشیم را هم فراموش کردم بیارم. باعجله به خونه اومدم وزنگ روفشردم :
_ کیه ؟؟
افسون بازکن
کلا ازهمه چیزوهمه جا خبرداشت. گفت:
_ گوشیتو الان برات میارم. بیچاره ازبس زنگ خورد مرد.
_ باشه منتظرم .
گوشی رو گرفتم وبه سمت بیمارستان رفتم.حسابی دیرم شده بود اقای نصرشاکی می شد . پله هارو چندتاچندتا بالا می رفتم ونزدیک بود زمین بخورم . ورودی راهرو که رسیدم اقای نصر عصبانی به سمتم اومد وگفت :
_ معلوم هست کجایین خانم نصیرنیا ؟؟ ساعت رو نگاه کردین ؟؟
حسابی شوکه شده بودم ونمیدونستم چی بگم ، زبونم بند اومده بود . درهمین حین گوشیم به صدا درآمد ونجاتم داد:
_ بفرمایین؟؟
_ سلام خانم ، شما چیزی گم نکردین ؟؟؟
باگفتن این سوال هم خوشحال شدم هم متعجب برای همین پرسیدم :
_ شما؟
_ همونیم که دیروز تاپمپ بنزین رسوندمتون.
_ آهان ببخشید ، احوال شما ؟
_ ممنون شمارتون رو ازکارت ویزیتتون برداشتم ، مدارک روکجا بهتون بدم.
_ بعد ازتموم شدن ساعت کارم تماس می گیرم وباهاتون هماهنگ میکنم ازتون ممنونم.
_ خداحافظ
_ خداحافظ
بعدازتموم شدن تلفنم نفس راحتی کشیدم وخیالم اسوده شد چشمان  آقای نصرهنوز برفروخته بود وپرسید:
_ جواب سوالم را ندادین
_ ببخشید شرمندم ، اجازه می دین برم مشغول کارم بشم؟
_ دیگه تکرارنشه
ازاینکه مدارک پیداشده بود خیلی خوشحال بودم چون نگران بودم وشب تلخی روگذرونده بودم اما دلهره عجیبی از دیدار دوباره آن مرد داشتم .
این داستان ادامه دارد…

داستان زیبای سکوت شب قسمت اول

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here