عاقبت رابطه نامشروع با پسر شهرستانی

0
5
عاقبت ازدواج فرزند طلاق

دختری که بعد از برقراری رابطه نامشروع ، به اصرار خانواده های دو طرف مجبود به عقد با پسر دانشجویی شده بود در اثر فشار های روانی با اضافه کردن سم به نوشیدنی همسرش، او را کشت.
این دختر میگوید از زمانی که یادم می آید پدر و مادرم دائما دعوا میکردند. خانه برایم به جهنم تبدیل شده بود. من در این جهنم میسوختم. آنها بعد از چندسال زندگی از هم طلاق گرفتند. مادرم در قبال بخشیدن مهریه اش در دادگاه حزانت مرا به عهده گرفت. مادرم جلوب بقیه به کنایه میگفت جوانی ام به خاطر ازدواج با این مرد به فنا رفت حالا هم که دختری از تبار آن را باید بزرگ کنم. من باید از خودم بگذرم تا او ازدواج کند و بعد برای ازدواج خودم تصمیم بگیرم.

با شنیدن این حرفها احساس حقارت میکردم. با اینکه تا پایان دانشگاهم قصد ازدواج با کسی را نداشتم  به این نتیجه رسیدم اگر مورد خوبی خاستگاریم آمد قبول کنم. زیرا میخاستم از این زندگی جهنم رهایی یابم.خاستم با ازدواج خوشبخت شوم و از هر تحقیری در امان باشم.
۳ سال از زندگی با مادرم طی شد. من هم درس میخواندم هم در یک کارخانه تولید لباس کار میکردم تا دستم در جیب خودم باشد. یک سال قبل با فردی به نام کامران که از شهر دیگری برای درس خواندن به تهران آمده بود آشنا شدم. او با زبانی فریبنده مرا عاشق خودش کرد. من که از والدینم محبتی ندیده بودم بسیار جذبش شدم. اگر روزی با او حرف نمیزدم و جملات فریبنده اش را نمیشنیدم  آن روز شب نمیشد.

یک روز که مادر خانه نبود با اصرار کامران به خانه ما آمد و با من رابطه پیدا کرد و با دادن وعده های دروغ سرم را شیره مالید. ماهها کامران با من رابطه داشت و از من سو استفاده کرد و به من وعده ازدواج میداد. وقتی فارغ تحصیل شد بدون خداحافظی سریع به شهرش بازگشت. طی تماسی که داشتم میکفت برای ازدواج عجلولانه تصمیم نگیر باید همدیگر را خوب بشناسیم و بعد ازدواج کنیم.

به سختی ماجرا را برای مادرم گفتم. او بعد از سرزنش من با خانواده کامران تماس گرفت و تهدید کرد که اگر خاستگاری نیایند و من را عقد نکنند از کامران به دلیل رابطه نامشروع شکایت میکند.

خانواده این پسر با وجود شوکه شدن به مادرم گفتند سریع کامران را به خانه ما می آورند و قضیه را سامان میدهند. خانواده کامران بزور کامران را آوردند و ما را عقد کردند. ما بدون هیچ مراسمی به خانه بخت رفتیم.
چند ماه از ازدواج ما گذشت من هرچه به کامران محبت میکردم او به من بیتوجه بود. خانواده اش هم روی اصلی خودشان را نشان دادند و به من کنایه میزدند و میگفتند من لکه ننگ هستم و باید از کامران طلاق بگیرم و پیش مادرم بروم. آنها طلاق پدر و مادرم را یاد|آوری میکردند و میگفتند تو هم بچه همان مادری و با ورودت به خانواده ما رنج و عذاب روحی با خودت آورده ای. ما از وجودت خجالت میکشیم.
کامران حاضر نبود با فراموشی گذشته به زندگی با من تن بدهد. من هم نمیخاستن با طلاق مورد سرزنش مادم قرار بگیرم. سرانجام نقشه کشیدم با ریختن سم در نوشیدنی او ، او را به سزای عملش برسانم. بعد از فهمیدن قضیه بوسیله پلیس به زندان افتادم و منتظر قصاص هستم.

عاقبت ازدواج فرزند طلاق

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here