فریبا کوثری : متاسفانه من خیلی زود پدر خانواده شدم!

0
12

فریبا کوثری بانوی هنرمندی است که تا به حال بازی های زیبایی را از او در تلویزیون و سینما شاهد بوده ایم؛ از بازی در سریال «معصومیت از دست رفته» گرفته تا «مختارنامه» و «بی گناهان». از زندگی آرام و خوبی دارد و چندان دنیای شلوغ امروز را نمی پسندد.

فریبا کوثری

فریبا کوثری بانوی هنرمندی است که تا به حال بازی های زیبایی را از او در تلویزیون و سینما شاهد بوده ایم؛ از بازی در سریال «معصومیت از دست رفته» گرفته تا «مختارنامه» و «بی گناهان». از زندگی آرام و خوبی دارد و چندان دنیای شلوغ امروز را نمی پسندد.

چند روز پیش سالروز تولدتان بود. می خواهم بدانم در مورد لحظه تولدتان هیچ وقت کنجکاو نبودید؟

نه، نه خودم چیزی در این مورد پرسیدم، نه کسی مطلبی برایم تعریف کرده است.

چرا کنجکاو نبودید؟

خیلی برایم جذابیت نداشته است.

 

جشن تولد را چطور تجربه کردید؟

آن زمان ها این جور مراسم ها به شکل امروزی خیلی مرسوم نبود. متاسفانه نسل ما نسلی است که خیلی کودکی نکرده و از این بابت حسرت خیلی چیزها به دلش مانده است.

دوست دارید دوباره به کودکی تان برگردید و خواسته های ناتمامتان را تمام کنید؟

نه، اما اگر مثلا به 15 سال پیش بر می گشتم حتما جور دیگری زندگی می کردم.

یعنی می خواهید بگویید از مسیری که تا امروز طی کرده اید، راضی نیستید؟

نه به این معنا، اتفاقا از تجربه هایی که در زندگی ام به دست آوردم خیلی راضی هستم اما شاید نگاهم به زندگی طور دیگری بود و با امروزم متفاوت. من معتقدم اگر قرار بود همه آدم ها از تجربه های هم استفاده کنند در دنیا تنها یک نفر اشتباه می کرد ولی سعی می کنم بیشتر از گذشته از تجربه هایم پند بگیرم و از آنها استفاده کنم و افسوس هایم را در زندگی به حداقل برسانم. هر چند هر اتفاقی که در زندگی افراد می افتد براساس حکمتی بوده و باید آن اتفاق ها می افتاده است.

چه چیزی را در گذشته به جای گذاشتید که امروز دلتنگش هستید؟

کودکی و نوجوانی ام را. من 11 ساله بودم که انقلاب و پس از آن جنگ آغاز شد. به همین دلیل هیجانی را تجربه نکردم و می توانم بگویم جوانی و انرژی ام را در گذشته به جای گذاشتم و آن هیاهوی جوانی را که باید می داشتم، از دست دادم.

خانه پدری برایتان چه حسی دارد؟

متاسفانه من خیلی زود پدرم را از دست دادم و پدر خانواده شدم. با این حال خانه پدری برایم امنیت و آرامش داشت. باز هم متاسفانه آخرین خانه ای که در آن پدرم زندگی می کردیم، مثل خیلی از خانه های قدیمی خراب شده و به جایش آپارتمان ساخته شده است. چند وقت پیش به محله قدیمی مان رفتم و دیدم آخرین خانه پدری ام کاملا تخریب شده است. وقتی آن صحنه را دیدم انگار همه خاطرات کودکی ام خراب شد و دائم با خودم می گفتم ای کاش به آنجا نمی رفتم چون دلم می خواست آن خانه با همان شکل و شمایل در ذهنم باقی بماند. به هر حال پدر برای دختر یک تاج افتخار و پشتوانه است.

همان طور که اشاره کردید شما به دلیل فوت پدرتان به نوعی خیلی زود مسئولیت زندگی را بر عهده گرفتید اما متاسفانه این مسئولیت پذیری را کمتر در نسل امروز می بینیم. فکر می کنید این شکاف بزرگ بین نسل ها ایجاد شده و کمتر جوانی امروز حاضر به پذیرش مسئولیت است؟

به نظر من در گذشته تغییرات و شکاف میان نسل ها با کندی پیش می رفت و شاید هر 10 سال یک بار ما شاهد تغییرات مهمی بودیم اما در حال حاضر این تغییرات به روز شده و ما هر لحظه شاهد تغییر در دنیای پیرامونمان هستیم. از طرف دیگر، شلوغی و شتاب زندگی های امروز باعث این جریان شده است.

تکنولوژی در این هیاهوی ایجاد شده چقدر دخیل بوده است؟

خیلی زیاد! اما جالب است در این دنیای پرهیاهو باز تنها هستیم. می خواهم بگویم تکنولوژی ما را از یکدیگر دور کرده است. مثلا به جای اینکه به خانه های هم برویم و با هم حرف بزنیم، پیامک می دهیم یا ایمیل می فرستیم یا اگر در یک جمع 10 نفره باشیم همه آن 10 نفر سرشان به تلفن های همراهشان گرم است و مکالمه ای به آن شکل بینشان وجود ندارد. این روزها دنیا با شتاب زیادی به سمت تکنولوژی رفته و این امر، مسائل مختلفی را تحت تاثیر قرار داده و باعث شده که اینترنت، رایانه، گوشی های هوشمند و… در زندگی ما نقش پررنگی را بازی کنند و به نوعی تکنولوژی جای روابط انسانی و خانوادگی را در زندگی ما بگیرد. در گذشته، خبر، تنها از طریق چند روزنامه محدود و 2 شبکه تلویزیونی به ما منتقل می شد اما در این سال ها ما در معرض هجوم اطلاعات مختلف قرار گرفته ایم.

خب این مساله خوب است یا بد؟

از جهتی خوب است اما از جهتی دیگر باعث تنهایی مان شده. در گذشته اگر میهمانی ای برگزار می شد، افراد سعی در معاشرت با یکدیگر داشتند اما این روزها وقتی افراد به خانه هم می روند اولین موردی که سراغش را می گیرند، پسورد «وای فای» است. این مساله باعث می شود میهمان ها، بیشتر از معاشرت با یکدیگر، تمایل داشته باشند خودشان را با تلفن های همراهشان سرگرم کنند و این کار بی شک باعث فاصله افتادن میان افراد می شود.

شما چقدر در این هیاهو به خانواده تان دلبسته هستید؟

خیلی زیاد! من به شدت به خانواده ام وابسته هستم. این وابستگی توام با احترام باعث شده بود در طول سال ها دلم بخواهد همواره به مادر و برادرم نزدیک باشم. به همین دلیل در مقطعی فکر می کردم ممکن است ازدواج بین من و آنها جدایی بیندازد یا باعث شود در زندگی مشترک من خللی ایجاد شود. از طرفی، من همیشه برای زندگی مشترک احترام قائل بودم و اعتقادم بر این بود فردی که زندگی جدید را شروع می کند باید با تمام وجود در خدمت زندگی اش باشد و به نوعی هرگز به جدایی و مسائلی از این قبیل فکر نمی کردم و همین تصورات به نوعی من را از ازدواج دور کرد.

کمی دانم که شما احساس نزدیکی زیادی به مادرتان دارید. این حس نزدیکی برای چیست؟

شاید چون من و مادرم تنها با هم 15 سال اختلاف سنی داریم و همین موضوع باعث شده نسبت به هم احساس نزدیکی بیشتری داشته باشیم. همان طور که گفتم، وقتی کم سن و سال بودم، پدرم فوت کرد و مادرم به نوعی ما را به دندان گرفت.

فکر می کنم در تربیت تان هم حساسیت زیادی داشتند. درست است؟

بله، مادرم در تربیت ما سختگیر بود و تمام حواسش را معطوف به این می کرد که ما خوب تربیت شویم و ادب را زیر پا نگذاریم. یادم است سال ها قبل، وقتی که 18 ساله بودم، به جشن تولد دوستی دعوت شده بودم. آن زمان اولین باری بود که مادرم اجازه داد من تنهایی به آن جشن بروم، هر چند تا خانه دوستم هم من را همراهی کرد.

 

از این موضوع دلگیر نشدید؟

نه، چون حساسیت های ایشان در آن مقطع به این دلیل بود که ما به قوانین خانواده احترام بگذاریم. شاید باورتان نشود با گذشت سال ها هنوز من با مادرم رودربایستی دارم و محال است برخوردی دور از احترام با او داشته باشم. من فکر می کنم پدر و مادر به خاطر زحمتی که برای بچه هایشان می کشند تا این حد دلواپسشان هستند و نسبت به حضور آنها در جامعه نگرانند و روی روابط فرزندانشان با دیگران و رفت و آمدها و سفرهای درون شهری و برون شهری شان حساس هستند.شاید باور نکنید اما من هنوز وقتی از خانه مادرم به خانه ام بر می گردم، مادرم چند بار با من تماس می گیرد؛ مدام نگران است که مبادا برای من اتفاقی افتاده باشد. این دلشوره ها، چیزی به جز عشق یک مادر به فرزند نیست.

کمی هم در مورد حرفه تان حرف بزنیم. وقتی تصمیم گرفتید بازیگر شوید، برخورد مادرتان با شما چگونه بود؟

هیچ وقت یادم نمی رود وقتی برای اوین بار بحث بازیگری را در خانه مطرح کردم، مادرم با وجود این که زن سختگیری بود، از این تصمیم من حمایت کرد او به من گفت: «طوری تو را تربیت کردم که شک ندارم در هیچ شرایطی دست از پا خطا نمی کنی.» به هر حال دلگرمی و حمایت های او باعث پیشرفتم در این حرفه شد.

شما از جمله بازیگرانی هستید که آرامش خاصی در چهره و صدایتان است. این آرامش نشات گرفته از چیست؟

جالب است بدانید برعکس چهره و صدای آرامی که دارم، درونم پر از تلاطم است.

چرا؟

شاید چون آدم بسیار حساس و زودرنجی هستم. به هر حال، هر آدمی از درون خودش بیشتر و بهتر خبر دارد.

این تلاطم را چگونه به سمت آرامش هدایت می کنید؟

سعی می کنم به خدا توکل کنم و هیچ وقت در لحظه تصمیم نمی گیرم و تلاش می کنم استرس هایم را مدیریت کنم چون معتقدم تنها مرگ است که چاره ندارد.

با این حال، چطور با دنیای شلوغ و پرهیاهوی سینما کنار آمده اید؟

من خودم را خیلی درگیر حاشیه های سینما نمی کنم. بعد از اینکه بازی ام در یک کار تمام می شود دوباره برمی گردم به زندگی شخصی خودم چون سینما دنیای بی رحمی است و خیلی زود آدم ها را فراموش می کند. به همین دلیل دوست ندارم خیلی غرق آن شوم.

بهترین درسی که از زندگی گرفتید؟

آدم ها تنها از یک نفر در زندگی درس نمی گیرند. من بیشتر تجربه ها و درس های زندگی ام را از همکارانم آموختم؛ از خانم ژاله علو گرفته تا مرحوم خسرو شکیبایی. البته نقش مادر و خانواده ام هم در این خصوص بسیار پررنگ است.

این درس ها و تجربه ها چقدر در دیدگاه افراد نسبت به زندگی تاثیر دارند؟

طبیعتا خیلی زیاد! تجربه ها به مرور زمان تو را پخته تر، کامل تر و صبورتر می کنند. ضمن اینکه باعث می شوند کمتر قضاوت کنی و دیرتر تصمیم بگیری.

بهترین نقشی که بازی کردید؟

من همه نقش هایم را دوست دارم چون در همه آنها ردپایی از خودم هم هست اما نقش هایم را در سریال «معصومیت از دست رفته» و «مختارنامه» بیشتر دوست دارم و هنوز هرازگاهی به آنها فکر می کنم.

فریبا کوثری با دلتنگی هایش چه می کند؟

بعد از خدا به مادرم تکیه می کنم و همیشه از او می خواهم برای آرامشم دعا کند چون ایشان آرامش بیشتری نسبت به من دارند و همیشه به من می گویند من برایت نذر می کنم، همه چیز درست شود و همه چیز با دعای او برایم درست می شود.

به سلامت روانتان چقدر اهمیت می دهید؟

خیلی زیاد! سعی می کنم زیاد کتاب بخوانم، موسیقی گوش بدهم، ورزش کنم و با این کارها آرامش روانی ام را به دست بباورم.

حرف آخر؟

سالم و درست زندگی کنیم.

هفته نامه سلامت

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here